داستان صورت فلکی قوس یا کمانگیر
کایرون کیست؟
در روزگارانی که خدایان یونان برفراز کوه های المپ نظاره گر زمین و اسمان بودند موجوداتی افسانهای که نیمی از انها انسان و نیمی دیگر اسب بود، زندگی می کردند، نام انها سانتور بود.
سانتور ها موجوداتی با خلق و خوی وحشی و ویرانگر بودند که بسیار تندخو بودند، اما در میان انها یک نام فرق داشت، کسی که به خردمندی و دانشش معروف بود، کایرون

کایرون و هرکول
او فرزند کرونوس پادشاه تایتان و یک پری دریایی بود کایرون استادی دانا بود که مهارت هایی از جمله: موسیقی، پزشکی، شکار، تیراندازی و حتی شناخت ستارگان را داشت و هیچ گاه به مانند دیگر سانتورها به دنبال طمع و جاه طلبی نبود هم چنین او شاگردانی را تربیت کرد که بعدها نامشان در افسانه های یونان جاودانه شد از اسکلپیوس پزشک گرفته تا هرکول نیرومند.روزی هراکلس یا همان هرکول برای دیدار نزد استادش کایرون در غاری رفت.

در نزدیکی ان غار سانتورهای دیگر زندگی می کردند و پرسه می زدند. هراکلس و کایرون مشغول صحبت بودند و خاطرات گذشته را به یاد می اوردند، در همین هنگام مشغول نوشیدن شرابی بودند که فقط در جشن ها نوشیده میشد بوی شراب در دشت پیچید و سانتورها که دل هایی وحشی داشتند گویی عقل از کف دادند و به سمت غار کایرون تاختند میان هراکلس و انان جنگی ناخواسته شکل گرفت. هراکلس برای اینکه از خود دفاع کند تیر زهر اگین مار هیدرا را بر کمانش بست و خواست که شلیک کند هنگامی که تیر رها شد فاجعه ای رخ داد تیر به هیچ کدام از سانتورها اصابت نکرد بلکه در پای کایرون فرو رفت.

زهر هیدرا هیچ درمانی نداشت اما مصییبت اصلی انجایی بود که کایرون موجودی فناناپذیر بود پس چاره ای جز تحمل درد را نداشت. سال ها گذشت و کایرون در غار خود با درد و رنج زیادی زندگی کرد.

کایرون و پرومتئوس
در همان روزگار پرومتئوس همان کسی که اتش را به انسان بخشید به دستور زئوس به صخره ای زنجیر شده بود و هر روز پرنده ای برجگرش فرو می نشست فقط یک راه برای نجات او بود که جاودانه ای جای مرگ را به او ببخشید. هراکلس که از رنج استادش دلش به درد امده بود نزد زئوس رفت و از او خواست که راهی برای نجات استادش بیابد در همین هنگام کایرون بزرگترین تصمیمش را گرفت او جاودانگی خود را بخشید تا پرومتئوس از مرگ و خودش از زندگی ازاد شود.

او از ابدیت خود گذشت تا دیگری از رنج رهایی یابد لحظه مرگش انقدر باشکوه بود که خدایی چون زئوس انچنان شگفت زده شدکه نامش را در اسمان جاودانه کرد تا هرکس در اسمان تابستان رو به جنوب بنگرد موجودی را ببیند نیمه اسب و نیمه انسان با کمانی کشیده در دست و نگهبان راه شیری به نام صورت فلکی کمان!

